X
تبلیغات
زمزمه عشق

زمزمه عشق

Interview with god
گفتگو با خدا


I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled
خدا لبخند زد

My time is eternity
وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….
خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked …
بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always
همیشه


اثری از ریتا استریکلند

__________________
بیایید خطوط دلهایمان را کمتر اشغال کنیم شاید خدا پشت خط باشد...

+نوشته شده در Mon 9 Apr 2012ساعت8:12 PMتوسط AtHaRe | |

دلم را سپردم به بنگاه دنيا

وهي آگهي دادم اينجا و آنجا
وهر روز براي دلم مشتري آمد و رفت
وهي اين و آن سرسري آمد و رفت
ولي هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود...

کسي قفل قلب مرا وا نکرد.
يکي گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است

يکي گفت: چه ديوارهايش سياه است!
يکي گفت: چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت: انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
ورفتند و بعدش دلم ماند بي مشتري
و من تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
وفرداي آن روز...
خدا آمد و توي قلبم نشست
ودر را به روي همه پشت خود بست.
و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد...ديگر براي شما جا نداريم

از اين پس به جز او

کسي را نداريم...
 

+نوشته شده در Sat 3 Mar 2012ساعت7:18 PMتوسط AtHaRe | |

"جدایی" آن قدرها هم که فکر می کنی

تلخ نیست!

اگه هنوز حرف های من را باور نداری ،

از "نادر و سیمین"بپرس

که از تمام دنیا جایزه گرفته اند!!!

+نوشته شده در Sat 3 Mar 2012ساعت7:15 PMتوسط AtHaRe | |

پرت شدن از پله تجربه خوبی نیست اما نکات جالبی داره.

اولش اینه که همه نگران هستن شکستگی داری یانه.وقتی جواب منفی باشه دیگه مهم نیست چقدرآسیب دیدی ...بالبخند میگن بابا جاییت که نشکسته وشروع میکنن کلی خاطره از شکستگی خانواده تا همسایه پسرخالشون تعریف میکنن وتو مجبوری با تحمل درد به حرفاشون گوش کنی وآرزو بکنی بزارن برن.

یکی ازبهترین تجربه ها ناز کزدن برای مامان وبابا ونوازشهای بیدریغ ومحبت خالصانه مادرانه ایکه باتمام وجود عشقشروبهت  نشون میده.

خوابیدن وخوابیدن وباز هم خوابیدن .هرچنددرد داری اما باکمک مسکن میشه ساعات خواب خوبیرو تجربه کرد.

همکارات روز اول که غیبت میکنی جدی نمیگیرن اما وقتی روزهای غیبت بالا میره نگران میشن و هی حالتو میپرسن شماهم میتونی کلی مظلوم و مغموم باشی تا هی بگن نیایی سرکار؛خوب استراحت کن نگران کار نباش ماهستیم وتو ذوق کنی که بعد چند هفته قرار نیست بری وچندبرابر کارکنی

انقدر بهت توجه میکنن که ته دلت آرزو میکنی سالی یکبارهم شده مورد توجه باشی...

اماوقتی کم کم زندگی بدون دردروتجربه میکنی ومیتونی راه بری بدون دردو کمک؛خوشحالی وازخداوند سپاسگزار که فرصت دوباره ای برای زندگی سالم بهت داده.

+نوشته شده در Sat 3 Mar 2012ساعت7:14 PMتوسط AtHaRe | |

 

من اگر روح پريشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازي دوران دارم

دل گريان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم...

در غمستان نفسگير، اگر

نفسم ميگيرد

آرزو در دل من

متولد نشده، مي ميرد

يا اگر دست زمان در ازاي هر نفس

جان مرا ميگيرد

دل گريان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم...

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترين انسانم

به وفاي همه بي ايمانم

دل گريان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم...

 

+نوشته شده در Thu 12 Aug 2010ساعت4:48 PMتوسط AtHaRe |

 

تقدیم به بهترینه بهترینها....

"I Live,Just For your Love"

 

 

 

+نوشته شده در Wed 4 Aug 2010ساعت6:6 PMتوسط AtHaRe | |

 

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جداشیم تو بگی که نمیتونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنها

کاروبار زندگیمو بزارم برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه دنج موهای تورو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

هواست به من نباشه دزدکی تورو ببینم

 

 

+نوشته شده در Sun 1 Aug 2010ساعت7:28 PMتوسط AtHaRe | |

 

اجازه هست به عشق تو، توی کوچه ها داد بزنم؟

 

روی پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛

 

اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟

 

ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛

 

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟

 

بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛

 

اجاز هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟ 

 

جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛

 

به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسنم داری؟

 

بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری

 

اجاز هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم؟ 

 

چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛

 

اجازه فریاد بزنم توی قلبمی تا به ابد؟

 

بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛

 

اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟

 

دست توی دستمو برم به فردا برسم؛

 

اجازه هست دریا بشم، کویرو پیومنه کنم؟

 

تو صدف دلم بشی، من توی دلت خونه کنم؛

 

اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟

 

با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛

 

اجازه هست ...

 

 

+نوشته شده در Sun 1 Aug 2010ساعت1:30 PMتوسط AtHaRe | |

 

اگه تو مال من بشي  پناه زندگيت ميشم

بخواي نخواي ستاره رو هديه به سادگيت ميـــــدم

اگه تو مال من بشي زنده به اسمت موندنم

تشنه ي عشقه تو رو به آسمون رسوندنم

اگه تو مال مــن بشي گذشتو معنا ميكنم

شبا رو به قشنگيه شباي رويا ميكنـــــم

 اگه تو مال من بشي تو بودنت جون ميگيرم

نباشي مثل ماهي تو حسرت دريا مي ميرم

اگه تو مال من بشي گريه ها دربه در ميشن

فاصله ها مي ترسن و غصه ها بي اثــــــــر ميــــــــشن

 اگه تو مال من بشي عشقو تو چشمات مي كارم

پشت همين  فاصله ها بهت ميگم دوست دارم

اگه تو مال من بشي قلبمو همرات ميكنم

ميشينم روز و شبم فقط تماشات ميــكنـــم

اگه تو مال من بشي جمله هر روز منه

عادتم تو خواستنت بي وقفه پرپر زدنه

 

 

 

+نوشته شده در Fri 30 Jul 2010ساعت9:59 PMتوسط AtHaRe | |

می خواهم خود را جنون رود رها کنم

دیگر توان هیچ چیز را ندارم

همه کس و همه چیز بدرقه می کنند

مرا

تا خود را به آغوش خروشان رود بسپارم

گویی همه سالهاست در انتظار مرگ من بوده اند

و امروز

امروز روزیست که دیگر حتی نشانی از من نمی یابند

نای حرکت ندارم

اما باید بروم

چشم ها بدرقه راه من

می خواهم بروم تا در جایی

بسپارم خود را به آغوش رود

از پس تلاطم آب ها

پا به آغوش رود می گذارم

مرا در آغوش می گیرد

آرام در گوشم زمزمه می کند

 بخواب در آغوشم

ومن بی مهابا

به خوابی عمیق فرو می روم

 

 

+نوشته شده در Sat 17 Oct 2009ساعت2:53 PMتوسط AtHaRe | |